قبول دارم٬هر دومون اشتباهاتی داشتیم٬هر دومون انتظاراتی داشتیم.راستش تموم شدن رابطمون رو هر جوری می تونستم تصور کنم الّا اینجوری.از حق نگذریم تفاوت های فاحشی داشتیم با هم از نظر خانوادگی و فرهنگی.خب می تونم بگم شناختم از تو کامل شد با اشتباهاتی که دوباره و چند باره تکرار شدن.تو این دو ماه دوره نقاهتو گذروندی٬شکر که الان آرومی.من تو این دو ماه با اینکه خبرای خوشایندی نشنیده بودم هنوزم امید داشتم که حداقل توضیح بشنوم.اون همه حرارت جاشو به دو تا مجسمه یخی داد و این خودش دلیل موثقی بود برای...
به هم قول داد بودیم هر زمان به هر دلیل با هم بودنمون رو نخواستیم٬بگیم٬که ای کاش می گفتیم.
نه من تنها می مونم نه تو٬پس پیش به سوی آینده روشن...
پایان*
همه حرف دارند
همه بغض دارند
حرفهایی که سالهاست روحمان رو جویده
بغض هایی که دیگر جزئی از ما شده
باید که بشنوند٬باید که تقاص پس دهند٬باید که نابود شوند
تو رو خدا مراقب خودتون باشین این روزا.خواهش می کنم ازتون.
بی تو ای آزادی٬ای والا کلام
گر نباشی در میان٫باید که از دنیا گریخت
از من متنفر باشید چون به واقع شما را به بازی گرفته ام. مگر زندگی چیزی بیشتر از بازی های مسخره ایست که هرگز تمام نمی شوند؟! من از همان آغاز بازنده ی مطلق این بازی بودم! از من متنفر باشید! اما بدانید که من هم به همان اندازه به بازی گرفته اید. دروغ، دروغ، دروغ هایی که می شنوم. دروغ، دروغ، دروغ هایی که هیچ وقت یاد نمی گیرم چگونه باید گفته شوند!
ساعت ۲۰:۳۰ بود که داشتم از زبانکده بر می گشتم خونه.یه قسمتی از مسیرو تا خونه همیشه پیاده می رم.امشب یه پسره رو دیدم که داشت یه گوشه با موبایلش حرف می زد.از نوع حرف زدنش معلوم بود که داره با محبوبش حرف می زنه.پسره حسابی قربون صدقه اش می رفت٬حرفای قشنگ براش می زد...یهو رفتم تو فکر٬با خودم فکر کردم وقتی من و تو هم با هم تلفنی حرف می زنیم اینجوری می شیم.تو می شی شکل این پسره٬منم می شم عین اون دختره اونور خط و مدام قربون صدقه ت می رم و تو اونجوری ذوق می کنی و می شی یه گوله خنده...رفتم تو فکر پسره که تو فکر دختره بود.تو چی؟الان به فکرمی؟گوشیمو از توی کیفم برداشتم.صفحه موبایل٬ساعت و تاریخ رو نشون می داد.تو به فکر من بودی؟مطمئن نبودم.وقتی رسیدم خونه و شام خوردم دیگه دلم طاقت نیاورد.بهت اس ام اس دادم و منتظر موندم ولی جوابی نیومد.دیگه مطمئن شده بودم.تو به فکر من نبودی٬تو خواب بودی...
۲۸/۸/۱۳۸۷
من رای ندارم.
پ.ن:دلم می سوزد برای مردم کشورم٬مردمی که حتی رنگ خوشی هم ندیدند.
من تو ابرا زندگی می کنم٬دونستن واقعیت به چه درد من می خوره؟
دوستام می گن باید از ابرا بیام پایین٬چون ابرا جای آدم بزرگا نیستن.من بهشون می خندم.شاید یه روزی ـ گفتم شاید ـ کوتاه بیام ولی چیزی که واضحه اینه که واقعیت مال من نیست.تازه٬دید زدن از این بالا خیلی هم هیجان انگیزه...
یه رابطه مثه یه ضربانه٬یه نبض...
به مرور تند می شه
به مرور هم کُند می شه
و بالاخره آروم می میره...