و خدایی که پشتِ یه مِهِ غلیظ گیر کرده،
دیده نمیشه،
تار،
مبهم،
چشامو ریز میکنم که درست ببینم،
ولی شک دارم،
من شک دارم...
و خدایی که پشتِ یه مِهِ غلیظ گیر کرده،
دیده نمیشه،
تار،
مبهم،
چشامو ریز میکنم که درست ببینم،
ولی شک دارم،
من شک دارم...
پنج سال اینجا نوشتم، پنج سال با این خونه زندگی کردم، عاشق انگورای خونمم، موزیکاش، بوش...
ممنون از همه کسایی که با من همراه بودن و گاهی حالی از من و دخترم می پرسیدن.
آرامش آرزو میکنم برای خودم و شما.
این وبلاگ به احتمال خیلی درصد دیگه آپ نمیشه.
دراز کشیدم و صحنه هایی از جلوی چشمام رد می شن که آخرش چیزی جز حسرت برام ندارن.چشمامو به هم فشار می دم که ابرکای خیال پردازیم دود بشن برن هوا.
خوابیدن سخته،فکرای جور واجور نمی ذارن بخوابم.
صبح ِ فردا،ساعت هشت یعنی اون چیزی که قراره خدا بخواد و من ازش بی خبرم.
راستی،دیروز این وبلاگ پنج ساله شد،صاحب وبلاگ آلزایمر داره!
همشون آخرش با چند تا سکه
یه دونه آفتاب مهتاب ندیدش رو میخرن
همشون،
همیشه!