تبليغاتX
Shiny Star

Shiny Star

هوای ابری،

و خدایی که پشتِ یه مِهِ غلیظ گیر کرده،

دیده نمیشه،

تار،

مبهم،

چشامو ریز میکنم که درست ببینم،

ولی شک دارم،

من شک دارم...


+ نوشته شده در  جمعه 25 شهریور1390ساعت 14:57  توسط نازنین  | 


باز بهار شد،

فصلِ خوابِ دلچسب...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 17:12  توسط نازنین  | 

باش


بیا با هم تنهایی کنیم...


+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 4:27  توسط نازنین  | 

Clarity


I opened one eye
And I put out my hand just to touch your soft hair
To make sure in the darkness that you were still there
And I have to admit
I was just a little afraid
+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 4:38  توسط نازنین  | 

نازنین و دختر پنج ساله اش

 پنج سال اینجا نوشتم، پنج سال با این خونه زندگی کردم، عاشق انگورای خونمم، موزیکاش، بوش...

ممنون از همه کسایی که با من همراه بودن و گاهی حالی از من و دخترم می پرسیدن.

آرامش آرزو میکنم برای خودم و شما.

این وبلاگ به احتمال خیلی درصد دیگه آپ نمیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 12:41  توسط نازنین  | 

باران ِ تهران،تولد وبلاگ

بارون اومد،احساس تازه شدن می کنم.امشب با سارا رفتیم تو حیاط و اومدن پاییزو پر از جیغای کوچولو و خیسیای لباسامون کردیم.

دراز کشیدم و صحنه هایی از جلوی چشمام رد می شن که آخرش چیزی جز حسرت برام ندارن.چشمامو به هم فشار می دم که ابرکای خیال پردازیم دود بشن برن هوا.

 خوابیدن سخته،فکرای جور واجور نمی ذارن بخوابم.

صبح ِ فردا،ساعت هشت یعنی اون چیزی که قراره خدا بخواد و من ازش بی خبرم.

 

راستی،دیروز این وبلاگ پنج ساله شد،صاحب وبلاگ آلزایمر داره!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 23:15  توسط نازنین  | 

حقیقت ِ مرد ِ ایرانی

همشون آخرش با چند تا سکه

یه دونه آفتاب مهتاب ندیدش رو میخرن

همشون،

همیشه!

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 18:53  توسط نازنین  |