تبليغاتX
Shiny Star

Death...مرگ

نوشته شده توسط نازنین
سه شنبه 29 شهریور1384

Death is a challenge. It tells us not to waste time…

 

It tells us to tell each other right

 

now that we love each other.

 

خوش شانسی من

نوشته شده توسط نازنین
سه شنبه 29 شهریور1384

سلام،من اومدم که دوباره up کنم!!!

 

امشب اهواز يه خورده هوا نسبتا گرم تره!خدا رو شکر امسال زياد گرما نخورديم.اصولا

 

من دختر خوش شانسيم،اينو جدی ميگم!خيلی وقتا هم امتحان کردم.برای مثال:

 

آبادان هميشه هوای گرمی داره(دقيقاً مثل مردمش)،تابستونا هم يه عالمه شرجی

 

داره!ميدونين که شرجی چيه؟!آره بابا ميدونين!من تا حالا ترم تابستونه نگرفته بودم.

 

اين بار اول بود که گرفتم.همه دوستام بهم ميگفتن نازی تو ديوونه اي که ميخوای ترم

 

تابستونه بگيری!ولی من گوش ندادم،گفتم تحمل ميکنم...و حالا نقش خوش

 

شانسی:امسال آبادان يک هفته بيشتر شرجی نداشت!!!هي هي...آره ديگه،به من

 

ميگن نازنين جيگر!!!

 

تازه اون موقع بود که فهميدن چه کلاهی سرشون رفته!!

 

امروز بعد از ظهر،مريم،سرپرست گروه موسيقی (همون که من توش به عنوان

 

نوازنده ی گيتار فعاليت ميکنم)واسم يه sms فرستاد و گفت پاشو بيا آبادان ،دوتا کار

 

جدی داريم،بايد بيای!گفت فردا بيا.ولی من به دليل آماده نبودن بهش گفتم که پس

 

فردا ميام!

 

خلاصه اينکه پس فردا،يعنی 4شنبه، بايد برم آبادان.معلوم نيست کی برگردم!

 

راستی يه چيزی ميخواستم بهتون بگم،يعنی در واقع ميخواستم نظرسنجی

 

کنم،دوست دارم نظرتونو بدونم.پس حتما جواب بدين:

 

نظرتون در مورد نوشتن جمله های زيبا و بدرد بخور به زبان English چيه؟

 

يه جور تفريحه واسه کسايی که به زبان هم علاقه دارن...اگه دوست دارين بگين تا

 

شروع کنم به up کردن  Beautiful English Sentences...

 

 

به به ! دوباره پاییز اومد

نوشته شده توسط نازنین
دوشنبه 28 شهریور1384
کی پاییزو دوست داره؟کی متولد پاییزه؟!متولدین پاییز دستاشون بالا!!!!

 

فقط یه تلفن!

نوشته شده توسط نازنین
دوشنبه 28 شهریور1384

 

  • اگر در حال مرگ باشی و فقط بتونی يه تلفن بزنی،به کی زنگ ميزنی؟و چی بهش ميگی؟!

 

نوشته شده توسط نازنین
یکشنبه 27 شهریور1384

 

 

همه در آغاز جوانی می دانند افسانه ی شخصی شان چيست.در آن دوره

 

ی زندگی،همه چيز روشن است،همه چيز ممکن است،و آدم از رويا و آرزوی

 

آن چه که دوست دارد در زندگی بکند،نمی ترسد.با اين وجود،با گذشت

 

زمان،نيرويی مرموز تلاش خود را برای اثبات آن که تحقّق افسانه ی شخصی

 

غير ممکن است،آغاز می کند.

 

دلم براتون تنگ میشه

نوشته شده توسط نازنین
شنبه 26 شهریور1384
سلام به همه دوستای گلم...

شب همگی بخير.امشب کلی حال کردم.يه وبلاگ خوندم که

حسابی منو fresh کرد.بار اول بود که بهش سر ميزدم،ولی واقعاً

بهم حال داد.اولين وبلاگی بود که انقدر بهم چسبيد!آدرس link اش

هر چی تو بخوايی...تو دوستمی"حتما

بخونيد و حال کنيد.دوست دارم نظرتونو بدونم!

راستی برای اونايی که با وبلاگ English حال ميکنن،Saeed mj"

رو بهتون معرفی ميکنم.سعيد از دوستای خيلی خوب منه.آبادان

زندگی ميکنه و پسر فوق العاده ايه!اطلاعات بالايی داره.خنده

رو،خوش تيپ،high class,دانشجوی زرنگی هم هست،اونم زبان

ميخونه،عاشق slang،با مرام و با معرفته!خيلی با هم خاطره

داريم.خيلی هم دوسش دارم.از اوناييه که تنهات نميذاره،تو هيچ

شرايطی!آقا خلاصه بهش سر بزنيد خودتون متوجه ميشيد.

چند روز ديگه بايد برگردم آبادان،8 ام مهر حذف و اضافه دارم!دعا

کنيد چيز خوبی گيرم بياد!تا الان 8 واحد بيشتر نگرفتم،هيچی

نبود،مجبور شدم.ساعت 8 صبح رفتم ها!خدا کنه همه چيز خوب

پيش بره!مدير گروهمون هم عوض شده!ديگه بدتر!آخه خيلی بد

اخلاقه!بچه ها برام دعا کنين!

برم آبادان ديگه نميتونم زود زود upload کنم،دلم تنگ ميشه،واسه

همه چی،واسه دوستای

خوبم،جوجه،مهرنوش،سروش،اجازه،دزدکی،بهنام،مرجان،مريم،شه

لا و خيلی های ديگه که خيلی دوسشون دارم...دلم واسه شب

نشينی هام،type کردن هام،comment خوندن هام،تنگ ميشه!!!!

معلوم نيست کی برگردم!فقط بگم که همتونو خيلی دوست

دارم،خيلی،خيلی،خيلی....

راستی يه خبر:امروز بعد از ظهر يه خانمی زنگ زد و گفت که

ميخواد با من کلاس گيتار بگيره،در مورد شرايطش پرسيد و قرار

شد که من بعد از انتخاب واحدم باهاش تماس بگيرم!معلوم نيست

که اين کلاسو بگيرم،چون برنامه درسيم اين ترم خيلی

سنگينه،ديگه نميرسم بيام خونه!تازه يه هنر جو دارم همين

الان،اهواز که هنوز کلاسش تموم نشده.چون مامان بزرگش فوت

شد يه خورده کلاس عقب افتاد!مجبورم برسونمش!اون يکی هنر

جوم هم آبادان منتظره که من برم،البته اون خودش نبود،رفته بود

مسافرت،اصفهان.تازه اومده.

يه پيشنهاد تازه هم در مورد تدريس خصوصی زبان دارم،فعلا 3

نفر.خوبيش اينه که اونا آبادانن!راحت ترم...

وای ی ی ی ی،خيلی نوشتم.دوست دارم هر کی مياد تو نظر

بده...خوشحالم ميکنين!شب خوش.بای بای...

خوب بو کن

نوشته شده توسط نازنین
شنبه 26 شهریور1384
بو کن،خوب بو کن،يک بار ديگر هوا را بو کن،تو چه بويی حس ميکنی؟!دارد

يک بوهايی می آيد.از لای تقويم روميزی من،از روی تقويم گلاسه آويزان روی

ديوار،از بخش اعلامی انتهای اخبار های تلويزيون که اوقات شرعی و غيره را

اعلام ميکنند.از در و ديوار،از هوا،از خورشيد،از تالاپ تولوپ قلب من و تو، از

توی کمد کتاب و دفترهامان،دارد بو می آيد.بوی...

نميدانم يا بهتر است بگويم می دانم ولی نمی خواهم بدانم که چرا هر وقت

اين موقع سال می شود يک جوری می شوم.نه خوشحالم و نه ناراحت.نه

حال می کنم و نه بی حالی هنگ کنگی به سرم زده است ولی دلم قيژ و

قوژ می رود تا دلت بخواهد!!

از اين طرف با خودت می گويی اه اه،ديدی تابستان تمام شد و مثل هميشه

تو هيچ غلطی_نه ببخشيد_تو هيچ کار مفيدی نکردی؟ديدی همه برنامه

هايی که قبل از تابستان برای خودت ريخته بودی کشک بود،پشمک بود،ببد

هوا بود؟ديدی حتی لای يک کتاب را هم باز نکردی.ديدی برای فلان تفريح

اصلا وقت نگذاشتی؟از آن طرف می گويی آخ جون مدرسه دوباره باز ميشود

و جنگولک بازی های تو هم،همچنين!آخ جون دانشگاه باز ميشود و تمام

رفيق های شهرستانيت را دباره از نزديک می بينی و آن ماچ و بوس های

دانشجويی و آن جيغ و داد های خوابگاهی و زير آب زدنها و راپورت دادنها و

آمار گرفتن از فلانی و رد و بدل جزوه ها و دل پاره ها و پيشنهاد ها و جواب

کوبنده ها و ضدحال ها و حال دادن ها و take off کردن های نصفه شبی و

درس نخواندن ها و خر خوانی ها و آقا volum بده ها و آقا صداشو کم کن ها

و غيره،آخ جون!

و من نميدانم که بايد بابت "از اين طرفش دل نگران شوم يا بابت آن

طرفش"بپرم هوا و ژنگولری هلی هلی راه بيندازم؟!نميدانم بايد دلم بگيرد و

ول نکند يا بگويم جهنم تابستان،اول مهر را بچسب،فقط ميدانم که بو می

آيد،بوی...